تبليغاتX
ادبستان ارسباران

شلوار هاي وصله دار

 
  مهدي يزداني خرم      
   
 
  در ميان صفحات كتاب هاي درسي دوره دبيرستان، داستاني وجود دارد كه به رغم سادگي و نگاه نوستالژيك، ما را با يك نويسنده بي ادعا و فراموش شده روبه رو مي كند. اين داستان كه به دفعات در ميان كودكان و نوجوانان ايراني دست به دست شده و شايد از درونمايه هاي آن، امتحاني هم گرفته شده باشد، «قصه عينكم» نام دارد كه از نوشته هاي رسول پرويزي به شمار مي آيد. رسول پرويزي حداقل با اين داستانش توانست، لبخندي معصومانه را بر لبان دانش آموزان ايراني بنشاند... بگذريم. رسول پرويزي كه يكي ديگر از نويسندگان فراموش شده دو دهه اخير است را بايد از پيشروان و نخستين نويسندگاني دانست كه در داستان هاي خود با توسل به نگاهي كودكانه و تا حدودي خاطره محور، به دنبال تصوير، ناملايمات و كاستي هاي جامعه خود هستند. پرويزي از جمله نويسندگاني است كه با حفظ فرم و شيوه جمالزاده علاوه بر حفظ اصول اوليه داستان نويسي، كوشيد تا آن چنان در دام تكرار و زياده گويي نيفتد. او به سال ۱۲۹۸ در جنوب ايران متولد شد و در سال ۱۳۳۶ نخستين و معروف ترين مجموعه داستاني خود يعني «شلوار هاي وصله دار» را منتشر كرد.

پرويزي كه سال ها در مجلات قلم زده و خود را به عنوان يكي از اصلي ترين نمايندگان تيپ داستاني جمالزاده معرفي كرده بود، هيچ گاه نتوانست همراه و همگام با چهره هايي مانند صادق هدايت، بزرگ علوي، صادق چوبك و ... حركت كند. در واقع مي توان پرويزي را نويسنده اي دانست كه به دليل نگاه اخلاقي به بافت و كاركرد داستان هرگز نتوانست آن را در فرم و شكلي مدرن باور كند. شاهد اين گفته را مي توان دومين كتاب او يعني «لولي سرمست» دانست كه در سال ۱۳۴۶، منتشر شده و حتي فاقد آن جذابيت هاي شلوار هاي وصله دار است. در هر صورت كارنامه ادبي پرويزي در اين مجموعه داستان خلاصه مي شود كه به خصوص اولي تاثير مستقيمي بر بسياري از نويسندگان هم دوره و يا بعد از پرويزي داشت. پرويزي كه گويا مشاغل دولتي اصلي ترين ممر درآمد او بود در سال ۱۳۵۶ و در حالي درگذشت كه ۵۸ سال بيشتر نداشت. براي گزارشي از جهان داستاني او به دو محور اصلي اشاره مي كنم:

۱- شلوار هاي وصله دار ۱۳۳۶: اگر كمي به ساختار اجتماعي مناطق جنوبي ايران به خصوص شيراز و بوشهر توجه كنيم، درمي يابيم كه مهم ترين رويداد هاي دهه هاي بيست و سي را در آنجا شاهد بوده ايم و يا بازتاب هاي وقايع اجتماعي در اين مناطق عميق تر بوده است. راوي داستان هاي شلوار هاي وصله دار، دقيقاً همگام و همسو با اين ويژگي داستان هايي مي سازد كه فرم اوليه آنها، تمايل آشكاري به بيانگري فقر، ظلم، قحطي و... دارد و در عين حال به دليل راه يافتن فضا هاي طنز به اين بيانگري آثار خواسته و يا ناخواسته از حالت مانيفست گونه خود خارج شده اند. همان طور كه گفتم، پرويزي به شدت تحت تاثير باور ها و دستاورد هاي جمالزاده بود. او با تعقيب بن حكايت وار داستان هاي جمالزاده به اين نتيجه رسيد كه باورپذيري و شخصيت پردازي تيپيك مهم ترين جنبه هاي داستان به شمار مي آيد. با اين مقدمه مي توان سه نكته كلي را در باب داستان هاي شلوار هاي وصله دار مورد توجه قرار داد.

نخست اين كه پرويزي در آغاز دهه سي و بعد از درك تجربه هاي نويسندگان چپ و يا ايدئولوگ همان راهي را مي رود كه م.ا.به آذين پيشنهاد كرده است اما نكته ظريفي كه داستان هاي اين كتاب را از تنه ادبيات ايدئولوژيك جدا مي كند همان بي شعار بودن آنها است. بايد قبول كرد كه پرويزي به مانند جمالزاده، داستان را بيشتر نوعي فرصت براي تصويري دقيق از جامعه خود مي دانست كه آن چنان هم نبايد درگير مسائل و مفاهيم آن چناني هستي شناسانه شود. براساس همين نكته، پرويزي، از داستان نويسي و خاطراتش فرمي مي سازد كه علاوه بر حفظ بن مايه هاي روايي اجتماع و مردم خود حلاوت و شيريني كودك بودن را نيز به مخاطب خود يادآور مي شوند. يكي از مهم ترين جنبه هاي ادبيات پرويزي نيز همين نكته بود، اينكه او به نوعي جزء نخستين نويسندگاني است كه با مدد از خاطرات خود و بيان آن در قالب رئاليستي و كاملاً مفهومي، آثاري را خلق نمود كه ادعايي در مسائل روشنفكري ندارند.

راوي او بيشتر به روايت ماجرا و اتفاق غالباً طنز آلود و يا تراژيك خود دلبسته است و همين باعث شده كه پرويزي را در زمره كلاسيك ترين داستان نويسان ايراني به حساب آوريم. از سويي ديگر پرويزي خواسته و يا ناخواسته به عنصر «لحن» در داستان و مسائل جامعه شهري شيراز توجه خاص دارد. او از دوره اي مي نويسد كه حضور انسان روستايي در شهر هاي بزرگ، پررنگ شده و فراز و فرود هاي اجتماعي، ذهن او را از حالتي يقيني به شكلي سردرگم درآورده است. به طور مثال، ماجراي مدرن شدن و هم شكل شدن لباس در مدارس و ادارات ايران، آن چنان براي وي مهم است كه مي تواند از آن به عنوان يك دغدغه مدرن ياد كند. پس دومين و مهمترين مولفه در خوانش نوشته هاي پرويزي، تقابل انسان وي با عناصر جديد زندگي شهري است. در اغلب داستان هاي شلوارهاي وصله دار، چيزي كه موجب خلق روند خطي روايت مي شود همين دغدغه مدرن شدن است. اگر صادق هدايت مدرنيسم جامعه ايراني را در بحران هويت نوپاي دوران خود تصوير كرد، رسول پرويزي، اين پروسه را در شكلي عيني تر و صريح تر، با توسل به تغيير اخلاق زندگي جامعه خود بيان كرد. پسرك داستان هاي او به دليل همان ناآشنايي با بافت و طرح وجودي زندگي شهري در برابر مسائلي كاملاً پيش پا افتاده نظير عينك، شلوار، مسائل ناموسي و حتي عشق هاي روزمره جواني، دچار نوعي بي هويتي و ناآگاهي تاريخي شده و همين موجب خلق «طنز» در زندگي او مي شود.

پرويزي در اين داستان ها، جامعه اي متناقض را به تصوير مي كشد كه در عين جهل و ناداني، به زور به سوي شكلي مدرن حركت داده شده است. نكته مهم اين بحث، تلفيق نسبتاً موفق نويسنده از روايت حكايت وار و روايت داستاني است. در واقع جان كلام پرويزي را مي توان حكايتي شفاهي دانست كه هر كودك و يا نوجواني شايد آن را از سرگذرانده باشد، اما به دليل تمايلات داستاني نويسنده، اين فرم قديمي با قالب روايي داستان جديد كنار آمده و در عين اين كه ذاتاً به همان ماجرا و يا حكايت خود وابسته است، از ريتم و ساختارهاي دراماتيك يك داستان كامل نيز برخوردار است. پرويزي به نوعي با گزارش از محيط شهري داستان و تاكيد بر رفتارشناسي بي هويت آن، ابتدا پس زمينه اي از فضاي آن دوره را ترسيم كرده و سپس با طرح ماجرا كه قائم به لحن و شتابزد گي روايت يك نوجوان روستايي است، به دو نتيجه مهم دست مي يابد. او در دهه سي و در دوره اي كه داستان اجتماعي اغلب وابسته به فرم بياني نويسندگان ايدئولوگ است، داستان هايي مي نويسد كه شفاف هستند و در عين حال، هيچ ادعايي در ايجاد حركت و يا رويدادي خاص ندارد! و از طرفي ديگر، به دليل نوع راوي و بيان جديد او، نمونه سرمشقي براي نويسندگان همان دوره و بعد از آن محسوب مي شوند. به طوري كه نويسندگاني مانند جلال آل احمد، مهشيد اميرشاهي و حتي نويسنده اي مانند فريدون تنكابني، به مجموعه شلوارهاي وصله دار، توجه خاص داشته اند.

نكته اصلي ديگري كه در خوانش نوشته هاي رسول پرويزي بايد مورد توجه قرار بگيرد همانا ساختار آن است. پرويزي، خواسته و يا ناخواسته به دليل تسلط و آشنايي با ادبيات كلاسيك فارسي، از فرمي كاملاً بومي مدد گرفته و داستان مي نويسد. در واقع نوع تركيب بندي و روايت پر از ايجاز پرويزي را بايد در آثار دوره قاجار جست وجو كرد. او به مانند نويسندگان آن دوره، از پروبال دادن به ماجراي خود دست كشيده و در روايت آن از موجزترين شيوه استفاده مي كند، در عين حال، پرويزي اين حركت مدرن خود را با استعاري كردن و توصيفي كردن بيش از حد داستان فدا مي كند. او به مانند ميرزا حبيب اصفهاني (قياسي در بين نيست) عاشق حاشيه هايي است كه شايد ارتباطي با داستان نداشته باشند اما به دليل اغراق در استفاده از آنها، موجب به وجود آمدن جنبه اي زينتي در داستان مي گردند و اين تناقض ساختاري اتفاقاً داستان هاي پرويزي را شيرين تر كرده است.

او به عنوان نويسنده بر اثر خود تسلط دارد و گاه، آن قدر فضاها را عوض مي كند و يا از آدم ها و مكان هاي مختلف روايت مي كند كه مخاطب، رد ماجراي اصلي را فراموش كرده و يا كم رنگ مي بيند. اين نكته شايد به دليل نوع نگاه پرويزي به قالب روايي داستان باشد. او بر عكس نويسندگاني مانند هدايت و يا ساعدي، با حفظ نگاه روستايي خود كه همان، پرگويي و حاشيه پردازي است، بيشتر به دنبال نوعي حكايت گويي در داستان است. پرويزي در اين فرم كه قبلاً توسط جمالزاده تجربه شده بود، كاركرد تصويري داستان را افزايش داده و سپس از ذهن راوي خود به عنوان يك باور مطلق سود مي جويد. پس از منظر ساختاري، پرويزي خالق گستره اي است كه در آن تناقض هاي متعدد روايي به طرزي معجزه آسا، نتيجه داده و ما تمامي اين مولفه ها را به حساب شلختگي ذهن راوي مي گذاريم. پرويزي به خوبي درك كرده است كه منطق روايي راوي او براساس همين تناقض ها، ساخته شده و به همين دليل، فرم بياني داستان نيازمند آشفتگي و از هر دري گفتن است. جالب اين جا است كه اين نكته در مجموعه بعدي نويسنده، به ضرر او تمام مي شود و او هيچ گاه نمي تواند داستان هاي شلوارهاي وصله دار را تكرار كند. شلوارهاي وصله دار در يك نگاه كلي، روايت هايي از جامعه پرافت و خيز دوران نوجواني و جواني نويسنده است كه در اين ميان دو داستان قصه عينكم و شلوارهاي وصله دار، درخشان ترين آنها به حساب مي آيند. پرويزي در اين كتاب سردمدار سبكي مي شود كه بعدها با گلي ترقي به اوج مي رسد.

۲- لولي سرمست ۱۳۴۶: لولي سرمست كه بعد از تجربه موفق شلوارهاي وصله دار و ده سال بعد از آن منتشر مي شود، مجموعه اي تلف شده است. نوستالژي تركيبي شلوارهاي وصله دار كه مخاطب خود را به بهترين شكل سرگرم كرده و تحت تاثير قرار مي داد، در اين كتاب در شكل غم نامه اي براي زيبايي هاي تباه شده در مي آيد. در اين مجموعه داستان، پرويزي بنابر جو خسته و خفقان بار دهه چهل، داستان هايي مي نويسد كه اولاً مي كوشند همان حال و هواي خاطره محور را داشته باشند و ثانياً به مسائلي جدي تر مانند عرفان، نكبت جامعه شهري و... بپردازد. جالب اين جا است كه پرويزي گويا به رغم اين كه داستان هاي قبلي او آكنده از طنز است و طنز نمي تواند بيانگر خوبي براي اين مفاهيم باشد، لحني نسبتاً جدي را پيشنهاد مي دهد. در اين كتاب دو نكته اصلي قابل بحث است. نخست اين كه آن زبان چند سويه و رنگارنگ كه در شلوارهاي وصله دار تجربه شده بود، در اينجا با حفظ ساخت قديمي خود و سلب عنصر تحرك و طنز به زباني خسته كننده، سنگين و تا حدودي تصنعي تبديل مي شود.چيدمان كلمات پرويزي، بزرگ ترين دشمن موضوع هاي داستان هاي اين مجموعه هستند.

نويسنده با زباني كه ريشه در دو يا سه دهه پيش از خود دارد، مي كوشد، داستان هايي امروزي بنويسد كه بافت زبان به او اين اجازه را نمي دهد. از طرفي ديگر، رخوت زبان كه ناشي از ريتم كند و نوع كلمات ثقيل و كهنه آن است، انرژي و پتانسيل لازم براي حركت به سوي داستان ذهني را ندارد. شايد بزرگترين اشتباه پرويزي در اين جا است كه براي نوشتن داستان ذهني يا من گويه هاي پيچيده، زباني ناهمگون را انتخاب كرده است.از سويي ديگر، آن اضطراب و بوالهوسي داستان هاي شلوارهاي وصله دار، جاي خود را به حكم هايي شعاري در باب زندگي مي دهد. راوي در اين داستان ها به خصوص «لولي سرمست» از سويي درگير مدرنيسم زندگي اجتماعي خود است و از سوي ديگر مانند آدم هاي سعدي جهان را نصيحت مي كند!

رسول پرويزي، توانايي خود در خلق قصه هايي پر از حركت و شادي بخش را به كناري گذاشته و گويا خواسته تا با مدد از توانايي هاي زبان خود، آثاري هم شكل و شمايل روزگار خود خلق كند. در بسياري از آثار اين كتاب، تكليف روايت مشخص نيست، يعني نوعي دوپار گي و دوآليته منفي كه همان زبان شاعرانه و مفاهيم روزمره باشد، موجب شده اند تا كاركرد هر دو مولفه زير سايه تناقض موجود فرو رود.

به طور كلي مي توان گفت كه ما در لولي سرمست، با داستان هايي روبه رو هستيم كه در آنها نويسنده براي خلق يك مفهوم نوستالژيك مدرن كه همان مصيبت نويسي و يا سياه نمايي باشد، شكست خورده و ما بيشتر با مرثيه سرايي براي جواني، قدرت و يا عشق هاي از دست رفته روبه رو هستيم. دومين نكته در باب كتاب لولي سرمست اين است كه پرويزي، اكثر تكنيك هايي كه در كتاب قبلي استفاده كرده و پاسخ مناسبي دريافت كرده بود را در جايگاهي نامناسب استفاده مي كند. دغدغه كودكي و نوجواني براي پرويزي، دغدغه اصلي است. اما در لولي سرمست او به دنبال ريشه هاي اين علاقه مي گردد و همين باعث مي شود كه او به جاي داستان نويسي، درگير ريشه يابي هرآنچه را كه گم كرده است بشود. همين نكته به همراه تكرار مضامين قبلي كه ديگر جذابيتي ندارند، موجب شده تا پرويزي، بيشتر به يك مصلح اجتماعي و يا نويسنده اي اخلاق گرا تبديل شود كه آدم ها و مخاطبان را با يك نتيجه گيري پاياني تنها مي گذارد. او گويا احساس مي كند كه بايد به پند دادن نسل جديد بپردازد و به همين دليل فرم داستان هاي خود را كه به شدت جذاب بوده به شكلي ملامتي در مي آورد. لولي سرمست شكست تلخي در ادبيات داستاني رسول پرويزي به حساب مي آيد.

در پايان: كاش پرويزي فقط شلوارهاي وصله دار را مي نوشت... اما به هر حال درباره اين نويسنده بايد نكته مهمي را در نظر داشت و آن نگاهش به داستان است. او يك داستان نويس حرفه اي نبود و يا حداقل ذهنيت حرفه اي نداشت، اما فضاهايي را ساخت كه در نقد و تصوير جامعه متناقض ايران قابل اعتنا است. فكر مي كنم رسول پرويزي كمي به ناحق فراموش شده است وگرنه داستان هاي شلوارهاي وصله دار از بهترين نمونه هاي اوليه داستان نو ايراني هستند.
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:30 توسط اصغر محمودآبادی |

عطار

 
  مشكور و خاتمي      
  برگرفته از: منطق الطير به اهتمام احمد خاتمي و منطق‌الطير عطار دكتر محمد جواد مشكور    
 
  شيخ عطار
شيخ عطار از معدود شاعراني است كه در طول زندگي خود هرگز زبان به مدح و ثناي هيچ امير و وزيري نگشود. نام و نسب او محمدبن ابي بكر ابراهيم بن اسحق و كنيه‌اش ابوحامد و لقبش فريدالدين و شهرتش عطار نيشابوري است. ولادتش را با اختلاف نظرهايي از ‌٥١٣ تا ‌٥٤٠ هجري نوشته‌اند. عطار در واقعه نيشابور به دست اردوي تاتار به شهادت رسيده است.
به گزارش خبرگزاري دانشجويان ايران، آثار عطار عبارت است از: الهي‌نامه، اسرارنامه، جواهرنامه، خسرونامه، شرح‌القلب، مصيبت‌نامه، مقامات طيور يا منطق‌الطير، ديوان قصايد و غزليات و مختارنامه كه مجموعه رباعيات اوست.
از ميان آثار عطار آنچه كه برجسته‌تر از بقيه به نظر مي‌رسد، منطق‌الطير اوست كه شيخ بارها در اشعار خود به اين كتاب اشاره كرده.
عطار در مثنوي فوق از يك پرنده افسانه‌يي به نام سيمرغ سخن مي‌گويد. ناگفته نماند كه شيخ نام كتاب خود را از قرآن كريم انتخاب كرده است: و ورث سليمان داود و قال يا ايها الناس عددنا منطق الطير و اوتينا من كل شي‌ء ان هذالهوالفضل المبين، آيه ‌١٦ سوره نمل.
عطار در اين مثنوي طيور امثالي از سالكان راه حق و سيمرغ را ”‌مراد” آنان يعني حق تعالي دانسته است. لانه سيمرغ در كوه قاف و بنا به افسانه‌هاي ملي و شاهنامه در كوه البرز واقع است. درختي كه آشيانه سيمرغ بر آن است طوبي است كه در اوستا vispo-pish ناميده مي‌شود. سيمرغ در شاهنامه نيز قدر و منزلت داشته و درواقع زال، پسر سام را در كودكي پرورش داده و رستم را در جنگ با اسفنديار به پيروزي مي‌رساند. عطار در داستان زيباي خود، سالكان راه را از هفت وادي خطر مي‌گذراند كه به‌نوعي شباهت‌هايي به هفتن خوان رستم نيز دارد. گرچه فردوسي در شاهنامه از بعد حماسي و عطار از بعد عرفاني اين مراحل را مي‌شناساند. هدهد پرنده‌اي داناست كه مرغان ديگر او را به رهبري خود پذيرفته‌اند و او به عنوان راهنما وظيفه رساندن مرغان را به كوه قاف و ديدار سيمرغ به عهده دارد. چون هدهد دشواري‌ها و سختي‌هاي راه را بر مرغان مي‌شمارد، بيشتر پرندگان هر يك به عذر و بهانه‌اي ترك سفر مي‌كنند. هدهد براي آنان هفت وادي را شرح مي‌دهد كه بايد از هفت دره خطر بگذرند تا به مطلوب برسند. عطار هفت وادي را در ابيات ذيل چنين بيان مي‌كند:
هست وادي طلب آ‌غاز كار
وادي عشق است از آن پس بر كنار
بر سيم وادي‌ست آن از معرفت
هست چهارم وادي استغناصفت
هفتمين وادي فقر است و فنا
بعد از آن راه و روش نبود ترا
در طول اين هفته وادي مرغان بسياري كه طالب سيمرغ حقيقت بودند خسته‌جان و سوخته‌دل از طي طريق باز مي‌مانند يا به هلاكت مي‌رسند و درنهايت فقط سي‌ مرغ جان به سلامت مي‌برند و به كعبه مقصود مي‌رسند و چون در جمع مي‌نگرند بيش از سي‌مرغ نمي‌يابند پس درمي‌يابند كه به حقيقت سيمرغ خود ايشانند. عطار در كتاب منطق‌الطير خود پس از ستايش خدا و نعت پيغمبر و مناقب خلفاي راشدين وارد اصل داستان مي‌شود و طي چهل و پنج گفتار داستان چگونگي سفر پررنج پرندگان را شرح مي‌دهد. در افسانه‌هاست كه اگر كسي استخوان يا پر سيمرغ را همراه داشته باشد، همواره نزد ديگران گرامي و بزرگ بوده و از فر ايزدي برخوردار مي‌شود. ناگفته نماند در مقابل سيمرغ خجسته اهورايي، سيمرغ ديگري نيز در شاهنامه وجود دارد كه اسفنديار پسر گشتاسب او را در پنجمين خوان از هفت خوان خود مي‌كشد و البته ارتباطي با سيمرغ قصه رستم ندارد. سيمرغ در داستان‌هاي ايراني (شاه مرغان) ناميده مي‌شود و گاه به جاي اين كلمه، از واژه ”‌عنقا” نيز استفاده مي‌شود.
همانگونه كه اشاره شد در ادبيات اسلامي جاي سيمرغ يا عنقا در كوه قاف و در اوستا آشيانه سيمرغ يا sen muruv ” سين مورو” بر درخت ”هروسيپ تخمه” است و آن درختي است كه هرگاه سيمرغ از آن برخيزد هزار شاخه از آن برويد و چون بر آن نشيند هزار شاخه از آن بشكند و تخم‌هايش پراكنده شود. مرغ ديگري به نام ”‌چمروش” تخمه‌هايي را كه از درخت فرو ريخته گردآورده و به جايي مي‌برد كه از آنجا فرشته ”‌تشتر” ‌(باران) آب بر مي‌گيرد و انواع و اقسام تخمه‌ها را با قطرات باران فرو مي‌ريزد و انواع گياه مي‌رويد. گروهي از محققان كلمه ” سئنه” را در اوستا به شاهين و عقاب ترجمه كرده‌اند، اصطلاح قاف نيز در كيهان‌شناسي اسلام عبارت از نام كوهي است كه دور تا دور جهان را احاطه كرده است. در اوستا hera - brezaiti خوانده مي‌شود كه در پهلوي harborz و در فارسي البرز ناميده مي‌شود. چنان كه در اوستا آمده است سيمرغ مرغي است فراخبال كه به هنگام پرواز بال‌هايش پهناي كوه را قرار مي‌گيرد.
نام سيمرغ در سانسكريت cyeno ”‌سينا” به معناي شاهين است و با كلمه شاهين فارسي از يك ريشه است و شايد كلمه ارمني cin و در يوناني كلمه iktinoz با اين واژه ارتباط داشته باشد. در فرهنگ‌هاي فارسي ازجمله فرهنگ عميد و نيز در اشعار بعضي متقدمان گاهي ”‌سيرنگ” نيز به جاي سيمرغ به كار رفته است. در فرهنگ انجمن آرا در معناي اين لفظ آمده است. سيرنگ بر وزن بيرنگ به معناي سيمرغ نام حكيمي بزرگ بوده و در ميان عوام مشهور است كه مرغي بزرگ بوده در كوه قاف كه با مردم آميزش نداشته و زال را تربيت كرده و آموزگار و حامي رستم بوده است. شايد منظور فردوسي از درياي سيرنگ هم در بيت ”از آن جايگه بازگشتن نمود /// كه نزديك درياي سيرنگ بود” همان درياي مازندران باشد كه برخي درياي ”فراخكرت” اوستا را با آن يكي دانسته‌اند . نام ”سيندخت” هم كه در شاهنامه آمده است ‌(زن سهراب پادشاه كابل و مادر رودابه‌) شايد از لفظ ”سئنه” ‌اوستايي گرفته شده باشد. نيز داستان ديگري كه در منطق‌الطير عطار به آن اشاره دارد و از دل‌آويزترين داستان‌هاي كتاب مي‌باشد، داستان شيخ صنعان است. قهرمان قصه پيري ا‌ست به‌نام شيخ صنعان كه پس از سال‌هاي دراز عبادت و اعتكاف در كعبه و رسيدن به مقام كشف و شهود و داشتن چهارصد مريد سالك، شبي خواب مي‌بيند كه بتي را در روم سجده مي‌كند، براي تعبير خواب خويش به همراه سالكان عازم روم مي‌شود و در آنجا به دختري ترسا دل مي‌بندد و دل از بند شريعت و طريقت برمي‌گسلد و اين بار به جاي خانه كعبه معتكف كوي يار مي‌شود. دختر ترسا كه از حال شيخ با خبر مي‌شود از او مي‌خواهد كه چهار كار اختيار كند.؛سجده بر بت آورد، قرآن بسوزد، خمر بنوشد و به دير بنشيند و ديده از ايمان خود بدوزد، شيخ خمر مي‌نوشد و از سر مستي آن سه كار ديگر را نيز انجام مي‌دهد؛ به گونه‌اي كه ساير ياران از وي دل‌چركين شده و بازمي‌گردند. از آنجا كه شيخ سيم‌ و زري براي كابين دختر نداشته قرار مي‌گذارند به مدت يك سال به رايگان براي او خوكباني كند. شيخ در عشق دختر رسواي خاص و عام مي‌شود و خبر رسوايي او به مريدانش مي‌رسد. يكي از مريدان شيخ كه هنگام عزيمت او به روم غايب بود، چون از ماجراي او آگاه مي‌شود، مريدان ديگر را سرزنش مي‌كند كه چرا شيخ خود را در روم تنها گذاشتيد و رسم وفاداري را به جا نياورديد. پس با گروهي از مريدان عازم روم مي‌شود و همگي چهل شبانه روز معتكف نشسته و به ناله و زاري مي‌پردازند؛ تا خداوند دري از رحمت بگشايد و شيخ را ببخشد و او را از گمراهي نجات دهد. پس از چهل شب آن مريد پاكباز حضرت محمد مصطفي (ص) را به خواب مي‌بيند كه حضرت به او مي‌گويد من غبار ظلمت را به شبنم شفاعت فرو نشاندم. مريد چون بيدار مي‌شود، نزد شيخ مي‌رود و مي‌بيند كه حجاب ظلالت از برابر شيخ كنار رفته و ديگرباره نور معرفت جايگزين آن شده است. در اين داستان دختر ترسا هم بعد از آن بر اثر خوابي كه مي‌بيند مسلمان شده و اسلام را قبول مي‌كند و پس از مسلمان شدن از گناه پاك شده و جان به جان آفرين مي‌سپرد. قصه شيخ صنعان با روايت‌هاي ديگر و به زبان‌هاي ديگر نيز نقل شده است؛ ازجمله حكايت‌هايي به زبان تركي و كردي با تفاوت‌هايي نه چندان زياد قبل از عطار نقل شده كه بعيد نيست عطار با استفاده از الهامات شاعرانه داستان را به زيباترين شكل ممكن و در قالب مثنوي سروده باشد. برخي مآخذ شيخ عطار را در نظم قصه شيخ صنعان، رساله ” تحفه‌الملوك” منسوب به غزالي مي‌دانند.
جالب است يادآور شود كه به جز عطار، ديگران نيز منطق‌الطيرها و رساله‌الطيرهايي داشته‌اند كه به چند مورد ذيلا اشاره مي‌شود:
رساله‌الطير ابوعلي سينا كه بيشتر بار فلسفي داشته و شيخ شهاب‌الدين سهروردي آن را به فارسي ترجمه كرده است.
رساله‌الطير غزالي: ابوحامد محمد بن محمد الغزالي آن را نوشته و شيخ محي‌الدين صبري الكردي الكانيمشكاني در كتاب مجموعه‌الرسايل در سال ‌١٣٢٧ هجري در مصر به طبع رسانده است.
رساله عقل سرخ: رساله‌اي فارسي است منسوب به حكيم شهاب‌الدين يحيي بن حبش سهروردي.
اتلعزيه الغريبه: رساله‌اي به زبان عربي از شيخ شهاب‌الدين يحيي بن حبش سهروردي كه بسيار مانند رساله‌الطير ابن سيناست و در آن به حديث نفس و احوال متعلق به آن اشاره شده است.
لسان‌الطير امير عليشير ندايي: از اين رساله فقط در كشف الظنون حاج خليفه ياد شده و معلوم نيست كه نسخه‌اي از آن وجود دارد يا نه؟
رساله‌الطير بيهقي: نوشته ابوالحسن علي بن زيد بيهقي صاحب كتاب تاريخ بيهق اين رساله شرحي بر رساله‌الطير ابن سينا بوده است.
بايد دانست در قرن پنجم پيش از ميلاد نيز اريستوفانس aristophnes كمدي‌نويس معروف يوناني نمايشنامه‌اي به نام مرغان نوشته كه موضوع آن سفر كردن اهالي شهر آينه است با مرغان به پيشوايي هدهد براي بناي يك شهر.
منطق‌الطير خاقاني: در قالب قصيده و توسط خاقاني شرواني ستوفي در ‌٥٩٢ سروده شده است.
منطق‌الطيرهاي ديگر: پس از عطار منطق‌الطيرهاي ديگري نوشته شده ازجمله:
منطق‌الطير باراده الخير تاليف زين‌الدين عمر بن مظفربن الوردي.
منطق‌الطير تاليف شهاب‌الدين احمد بن يحيي بن ابي حجله التلسماني متوني به سال ‌٧٧٧
مختصر منطق الطيرو شرح بر آن: حاج خليفه در كشف الظنون از كتابي به نام اختيار منطق‌الطير از شيخ سيد علي همداني نام مي‌برد.
ترجمه‌هاي منطق‌الطير :
پنچهي باچها: ترجمه ”جدي” از شعراي هندوستان كه به زبان اردو ترجمه شده است.
گارسن دو تاسي garcin de tossy ترجمه منطق‌الطير را به زبان فرانسه انجام داده است.
ادوارد فيتز جرالد edvard fitzgerald شاعر انگليسي خلاصه منطق‌الطير را در نوعي سجع موزون به زبان انگليسي به نظم آورده است.
غلام محمد عبيد - شيخ هندي كه ‌١١٧٠ بيت از منطق‌الطير عطار را به انگليسي ترجمه كرده است.
بارون اريك هرملين baron erik hermlelin ترجمه كتاب را از فرانسه به سوئدي انجام داده است و ...
نگارش: منيژه درتوميان ـ شاعر.
(در اين نوشته از تحقيقات و حواشي دكتر محمد جواد مشكور بر كتاب منطق‌الطير عطار با تلخيص و تصرف استفاده شده است).

*************
، يكي از سرآمدان شعر و ادب فارسي، عطار نيشابوري است. مورخان و محققان نام او را «محمد» و لقبش را «فريدالدين» و كنيه اش را «ابوحامد» نوشته‌اند. در اشعارش بيشتر به عطار تخلص نموده و گاه فريد كه بي‌گمان مخفف لقب اوست.
نام پدر عطار هم ابراهيم و كنيه او ابوبكر است و بعضي به اشتباه جز اين نوشته‌اند مادر او هم چنانكه از فحواي كلام عطار بر مي‌آيد، زني اهل معني و خلوت گزيده بود. عطار در وصف مادر خود سروده است.
اگر چه رابعه صد تهمتن بود وليكن ثائبه اين نيك زن بود
چنان پشم قوي داشت آن ضعيفه كه ملك شرع را روي خليفه....
سال تولد شيخ را اكثر مورخان 512 يا 513 در «كدكن نيشابور» نگاشته‌اند، كه به دلايلي نادرست است زيرا اگر شهادت او را در سال 618 و در قتل عام نيشابور به دست مغول درست بدانيم به ناچار بايد مدت عمر او را يكصد و شش سال پنداشت كه اين نظر، با اشعار شيخ كه عمر خود را از سي‌سالگي تا هفتاد و اند سالگي ذكر كرده سازگار نيست. آخرين باري كه عطار از شماره عمر خود سخن گفته، به عدد «هفتاد و اند» اشاره كرده است:
مرگ درآورد پيش، وادي صد ساله راه / عمر تو افكند شست بر سر هفتاد و اند
بنابراين شيخ بيش از هفتاد سال و كمتر از هشتاد سال عمر داشته است و اگر بپذيريم عطار در سال 618 به دست مغولان به شهادت رسيد و در آن تاريخ نزديك به هشتاد سال سن داشته، پس فرض ولادت او در حدود سال 540 به واقع نزديكتر است.
-زندگي عطار
شيخ عطار داروخانه‌اي داشته كه در آن به كار طبابت مي‌پرداخته است:
به داروخانه پانصد شخص بودند/ كه در هر روز نبضم مي‌نمودند
و در همان ايام شعر هم مي‌سرود و دو كتاب معروف «مصيبت‌نامه» و «الهي نامه» را در داروخانه آغاز كرد:
مصيبت‌نامه كاندوه جهان است / الهي نامه كاسرار عيان است
به داروخانه كردم هر دو آغاز / چه گويم زود رستم زان و اين، باز
ظاهرا اشتغال به كار طبابت و اداره كردن داروخانه‌اي پر رونق كه هر روز پانصد شخص در آنجا نبض مي‌نمودند، عطار را از هر كس بي‌نياز مي‌كرد:
بحمدا... كه در دين بالغم من / به دنيا از همه كس فارغم من
و به همين سبب است كه شيخ زبان به مدح شاهان نيالود و قدر و منزلت سخن را نكاست و لطافت شعر خود را به دون همتي تيره نساخت:
لاجرم اكنون سخن با قيمت است / مدح منسوخ است و دقت حكمت است
دل زمنسوخ و زممدوحم گرفت / ظلمت ممدوح در روحم گرفت
تا ابد ممدوح من حكمت بس است / در سرجان من اين همت بس است
--ورود به حوزه عرفان:
دولتشاه، جامي و ديگر تذكره نويسان، براي ورود شيخ به حوزه عرفان و پيوستن او به حلقه صوفيان، داستاني بافته و ساخته‌اند كه قابل قبول نيست.
دولتشاه مي نويسد: "شيخ روزي خواجه وش بر سر دكان نشسته بود و پيش او غلامان چالاك كمر بسته، ناگاه ديوانه اي بلكه در طريقت فرزانه اي به در دكان رسيد و تيز تيز در دكان او نگاهي كرد بلكه آب در چشم گردانيده آهي كرد، شيخ درويش را گفت: چه خيره مي نگري؟ مصلحت آن است كه زود درگذري. ديوانه گفت: اي خواجه من سبكبارم و به جز خرقه هيچ ندارم.
اي خواجه كيسه پر عقاقير / در وقت رحيل چيست تدبير؟
من زود از اين بازار در مي توانم گذشت؛ تو تدبير اثقال و اهمال خود كن! و از روي بصيرت فكري به حال خود كن. گفت: چگونه مي گذري؟ گفت: اين چنين؛ و خرقه از بر كنده، زير سر نهاده جان به حق تسليم كرد.
شيخ از سخن مجذوب پر درد گشت و دل او از خشكي بوي مشك گرفت. دنيا بر دل او همچون مزاج كافور سرد شد و دكان را به تاراج داد و از بازار دنيا بيزار شد. بازاري بود، با، زاري شد. در بند سودا بود، سودا در بندش كرد. نه كه اين سودا موجب اطلاق است و مخرب بارنامه و طمطراق.
و بنابه روايت جامي، سبب گرايش عطار به تصوف آن بود كه: "روزي در دكان عطاري مشغول و مشغوف معامله بود. درويشي آنجا رسيد و چند بار شي ءلله گفت. وي به درويش نپرداخت، درويش گفت: اي خواجه تو چگونه خواهي مرد؟ عطار گفت: چنانكه تو خواهي مرد. درويش گفت: تو همچون من مي تواني مرد؟ عطار گفت: بلي. درويش كاسه چوبين داشت، زير سر نهاد و گفت: الله و جان بداد. عطار را حال متغير شد و دكان بر هم زد و به اين طريق درآمد."
همانگونه كه اشاره شد، اين سخنان به دلايلي قابل قبول نيست. نخست آنكه شيخ عطار از آغاز عمر و زمان كودكي به سخن صوفيان متمايل بوده است و ايشان را دوست داشته است و اين مطلب از مقدمه تذكره الاوليا حاصل است.
دو ديگر آنكه وي ـ همانگونه كه اشاره شد ـ مصيبت نامه و الهي نامه را در داروخانه به نظم كشيده و اين هر دو منظومه، به اسرار معرفت و رموز طريقت آميخته و قطعاً عطار به هنگام سرودن آنها رسوخي در تصوف داشته و گامها در سير و سلوك عرفاني برداشته است.
--- مذهب عطار:
چنانكه از ظاهر آثار عطار بر مي آيد، او برمذهب اهل سنت بوده است. اظهار ارادت فراواني كه عطار نسبت به خلفاي سه گانه و شافعي و ابوحنيفه در مثنوي خسرونامه و كتاب تذكره الاوليا دارد، به نحوي است كه ترديد در مذهب او را از بين مي برد و جايي براي تأويل باقي نمي گذارد. با اين حال نسبت به خاندان اهل بيت خصوصاً مولي الموحدين علي بن ابيطالب (ع) اخلاص و ارادتي توأم با صدق نيت و حسن اعتقاد دارد و همين اخلاص و ارادت او سبب شده است تا قاضي نورالله شوشتري به اشعار او تمسك جويد و او را در زمره شيعيان بداند.
عطار را بر هر مذهبي كه بدانيم بايد او را مردي مخلص و مؤمن، خداشناس و خداترس، زاهد، عاشق، سالك و واصل دانست.
----آثار عطار:
فهرست دقيقي از آثار عطار در دست نيست. تعداد كتاب هايي را كه به او نسبت داده اند، از صد جلد متجاوز است. در پر گويي عطار حرفي نيست. خود او هم به اين نكته اشاره داد:
ز هر در گفتم و بسيار گفتم / چو زير چنگ شعري راز گفتم
كسي كو چون مني را عيب جويست / همين گويد كه او بسيار گويست
اما انتساب مجموعه اي صد جلدي به او هم چندان درست نمي نمايد. خود او در خسرو نامه از هفت اثر ياد كرده و به قصايد و غزليات و قطعات سروده شده خود هم اشاره دارد. بنابراين آثار مسلم عطار را مي توان از اين قرار دانست:
1ـ مصيبت نامه، 2ـ الهي نامه، 3ـ اسرار نامه، 4ـ مختار نامه، 5ـ مقامات طيور(منطق الطير)، 6ـ خسرو نامه، 7ـ جواهر نامه، 8ـ شرح القلب، 9ـ ديوان قصايد و غزليات.
و چون كتاب منثور تذكره الاوليا را هم بر اين مجموعه بيفزاييم تعداد آثار مسلم او به ده كتاب بالغ مي گردد. با اين حال نمي توان همه آثار را يكدست دانست. از اين رو منطق الطير، الهي نامه، مصيبت نامه و اسرار نامه در يك سطح مي باشند و گوينده او بي شك عطار است. اما آثاري مانند خسرو نامه، جواهر الذات همچنين اشتر نامه هم از جهت مضمون و هم از لحاظ شيوه بيان، به سخن گوينده الهي نامه و منطق الطير نمي رسد و در صحت انتساب آنها به عطار جاي تأمل است. چنانكه مظهر العجايب، لسان الغيب، كنز الاسرار، مفتاح الفتوح و وصيت نامه، بي شك مدتها بعد از روزگار عطار به وصف آمده اند و آثاري مانند هيلاج نامه، منصور نامه، خياط نامه، وصلت نامه و بيسرنامه بي گمان مجعول است و نمي توان آنها را در شمار سخنان عطار آورد.
برگرفته از منطق الطير به اهتمام احمد خاتمي

+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 23:25 توسط اصغر محمودآبادی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 19:26 توسط اصغر محمودآبادی |

                                                                                                                                                                                                                                                                                                  

 

 

           

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در چهارشنبه یازدهم آذر 1388ساعت 19:25 توسط اصغر محمودآبادی |

من از سال ۱۳۶۳ تا امروز در مدارس اهر، تبریز، طارم ، زنجان، خواجه ، دانشگاه آزاد اسلامی کلیبر مراکز پیش دانشگاهی اهرو  زنجان، مراکز تربیت معلم اهر و آموزش ضمن خدمت فرهنگیان اهر، هوراند   ،ورزقان  ، آموزشکده ی شهید چمران اهر و دانشگاه های پیام نور و آزاد   اهر   کارم عمدتاً تدریس بوده  در این 25 سال با معلمان و مدیران و اساتید بزرگواری  همکاری داشتم دانش آموزان و دانشجویان زیادی در این سال ها در کلاس های من نشسته اند و به نوعی حضور مرا تحمل کرده اند . دوست دارم اگر روزی گذرشان به وبلاگ من افتاد از موفقیت های خود از خاطرات و پیشرفت های خود برایم بنویسند هر روز به بخش نظرات این نوشته مراجعه خواهم کرد تا ...  

+ نوشته شده در یکشنبه هشتم آذر 1388ساعت 22:7 توسط اصغر محمودآبادی |

ماجراي پايان ناپذيرتكواژ

گرد آورنده : ليلي طالبي شيشه   دبیر ادبیات فارسی

دبيرستان عصمت اهر

مقدمه :

مباحث مربوط به تكواژ يكي از دغدغه هاي دبيران محترم زبان و ادبيات فارسي و نيز دانش آموزان دوره ي متوسطه و پيش دانشگاهي است در اين آشفته بازار تكواژ هر از گاهي مقاله هاي متعــدد با ديدگاههــاي گوناگون به خواننــدگان عرضه مي گردد نويسنده در اين راستا ، با نگاهي ديگر به بررسي مسائلي چون واج ميانجي ، انواع تكواژ ، تكواژ تهي در فعل سوم شخص مفرد ماضي نقلي و فعل « نيست » ، تكواژ گسسته پرداخته است.

 واحدهاي زبان از كوچك به بزرگ به ترتيب عبارتند از : واج ← تكواژ ← واژه ← گروه ← جمله ← جمله ي مستقل طبق الگوي بيان شده تكواژ دومين واحد زبان است كه معمولاً از يك يا چند واج ساخته مي شود ، وقتي سخن از تكواژ يك واجي است شايد اين شبهه ايجاد گردد كه چرا واج هاي ميانجي با اينكه يك واج مي باشند ، هرگز تكواژ محسوب نمي شود، ضرورت ايجاب مي كند درباره ي آن ها نيز سخن به ميان آيد...

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:50 توسط اصغر محمودآبادی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:37 توسط اصغر محمودآبادی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:34 توسط اصغر محمودآبادی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:32 توسط اصغر محمودآبادی |


ادامه مطلب
+ نوشته شده در شنبه هفتم آذر 1388ساعت 22:29 توسط اصغر محمودآبادی |