قيصر امين پور را از پيش ترها مى شناسيم، با دغدغه هايش و فضايى كه به لحاظ زبانى و مفهومى در اشعارش ايجاد كرده است، آشناييم.
اگر به قبل تر بازگرديم و نگاهى به دهه ۶۰ بيندازيم او يكى از شاعرانى بود كه توانست قطار شعر را از ايستگاه هاى غمگين برهاند و آواز دوباره اى درگوش ريل ها و ايستگاه ها بخواند. آوازى از جنس تغزل و تعهد. بيراه نيست اگر او و دوست همراهش مرحوم سيدحسن حسينى را در راه بالندگى شعر دهه ۶۰ بسيار تأثيرگذار بدانيم، چرا كه شعر در اين دهه داراى فضايى ناهمگون بود. كشور در شرايط جنگ به سر مى برد و ادبيات خواه ناخواه، بايد مردم را به جهانى دعوت مى كرد كه از پس آن مال و جان و ناموس و موطن آنها در امان بماند و امين پور، البته چنان كرد كه شايسته شعر و ادبيات درا يران آن دوره بود. امروز ما به دستور زبان عشق رسيده ايم. دستور زبانى كه نمى دانيم براى چه نام عشق بر آن نهاده شده است. اگر دستور است پس چرا آن را در كنار عشق آورده ايم و اگر رهاست چرا برايش زبان در نظر گرفته ايم. اين تركيب (دستور زبان عشق) از زبانى و بيانى حرف مى زند كه البته در قيد و بند زبان و بيان نيست، چرا كه عشق دربند نيست. عشقى كه ما مى شناسيم و امين پور مى شناسد، از مولوى ها و عطارها و حافظ ها تا بايزيدى ها و حلاج ها آمده و حالا عنوانى شده براى كتاب شاعرى كه در دهه پنجم زندگيش مى زيد. بايد از قيصر امين پور بپرسم در اين روزگار كه كالاى عشق شعار شده، چرا عنوان كتاب شما عشق است؟ شعرى در مجموعه هست با عنوان دستور زبان عشق كه نام كتاب از اين شعر به وديعه گرفته شده است، اين شعر را مى خوانيم تا شايد دستمان بيايد قيصر چرا نام كتابش را دستور زبان عشق گذاشته است.
دست عشق از دامن دل دور باد!
مى توان آيا به دل دستور داد؟
مى توان آيا به دريا حكم كرد
كه دلت را يادى از ساحل مباد؟
موج را آيا توان فرمود، ايست!
باد را فرمود، بايد ايستاد؟
آنكه دستور زبان عشق را
بى گزاره در نهاد ما نهاد
خوب مى دانست تيغ تيز را
در كف مستى نمى بايست داد
در بيت نخست اين شعر شاهديم كه شاعر دستور دادن به دل را مردود يا مطرود مى شمارد، شايد هم او اين كار را نمى كند و با علامت پرسشى كه در مصراع دوم مى آيد مخاطب را در تعليقى دو سويه مى گذارد كه آيا واقعاً مى شود به دل دستور داد كه عشق را از درون خود بيرون كند يا اين كه عشق را در درون خود راه ندهد؟ در ادامه در بيت دوم مثالى براى بيت نخستين مى آورد به شكلى كه براى مخاطب قابل لمس تر باشد، مى گويد مى شود به دريا دستور داد كه به ساحل فكر نكند؟ آيا به موج و دريا مى توان فرمان ايست داد در بيت سوم دوباره پرسشى است كه در ادامه پرسش سطر نخست مطرح مى شود.
بيت بعد به كسى اشاره مى كند كه اين عشق را در نهاد ما گذارده است.
در اين بيت از نهاد و گزاره در دو معنى استفاده شده است.
اين ايهام اول به درون ما و وجود ما اشاره دارد و سپس به دستور زبان فارسى و مراعات النظيرى است بين «دستور زبان»، «نهاد» و «گزاره».
اين بيت كه با بيت پايانى موقوف المعانى است به پديده اى اشاره دارد كه وقتى در نهاد به وديعه گذاشته مى شود مانند شمشيرى است كه در دست زنگى سياه است. عشق وديعه اى است كه بارى تعالى در درون ما به امانت گذاشته و به وسيله آن انسان مى تواند به درستى و صحت راه هاى رسيدن به حق را طى كند. اين عشق نه آن است كه به راحتى بر سر كوچه و بازار ريخته شود.
* سال ها دويده ام از پى خودم
هر شاعر يا نويسنده اى در دوره هايى از زندگى اش به اين قضيه مى انديشد كه كجاى جهان و خودش ايستاده است، به تعبير ديگر هنرمندان و انديشمندان پياپى خود و حضور خود در هستى را مورد محك قرار مى دهند و مى كوشند دريابند تا چه حد پيشرفت معنوى و گاه مادى داشته اند، اين شناخت از موقعيت و پرسش از كجايى و چگونگى جايگاه انسانى به سن و سال خاصى بستگى ندارد بلكه پرسشى است كه مى تواند هر لحظه از زندگى به سراغ خردمند بيايد. درست مثل نشانه هايى كه بارى تعالى مى فرمايد براى دانايان در زمين قرار داده است. قيصر امين پور در غزل سفر در آينه بخشى از اين دغدغه را در دنياى خودش بيان مى كند. امين پور آنگونه كه مى انديشد، مى نويسد، اين را مخاطبان خاص او به خوبى مى دانند، وى سطرهايى را بدون پيشداشت انديشمندانه و شاعرانه روى كاغذ نمى آورد. حال سطورى از غزل سفر در آينه را بخوانيم:
اين منم در آينه يا تويى برابرم؟
اى ضمير مشترك، اى خود فراترم!
در من اين غريبه كيست باورم نمى شود
خوب مى شناسمت در خودم كه بنگرم
اين تويى، خود تويى، در پس نقاب من
اين مسيح مهربان، زيرنام قيصرم
قوم و خويش من هم از قبيله غمند
عشق خواهر من است، درد هم برادرم
سال ها دويده ام از پى خودم ولى
تا به خود رسيده ام، ديده ام كه ديگرم
در به در به هر طرف، بى نشان و بى هدف
گم شدم چو كودكى در هواى مادرم
راستى چه كرده ام؟ شاعرى كه كار نيست
كار چيز ديگرى است، من به فكر ديگرم
البته سطرهايى از اين شعر حذف شد كه كمى ساختار شعر را داراى خلل مى كندو اما مسأله اصلى مطروحه در اين شعر همان طور كه پيش تر آمد ترديد خودشناسى است. حال اگرچه قيصر امين پور داراى جايگاه ويژه اى در شعر و در انديشه است اما اين اثر به شكل عمومى پرسش از جايگاه انسان ها را مد نظر دارد و به طور اخص مربوط به شاعر نيست.
مسأله پرسش از جايگاه فكرى و انسانى مسأله اى است كه انديشمندان و هنرمندان فراوانى را به خود مشغول كرده است. بخش ديگرى از اين دغدغه در غزل ديگرى از اين مجموعه متبلور شده است. «حيرانى» عنوان غزلى است كه باز با همين دغدغه در آن مواجهيم. البته لازم به يادآورى است كه در مبحث اول مسأله جايگاه انسان ها در هستى و در وجود خودشان مطرح بود اما در اين غزل مسأله شيدايى حيرانى انسان است:
من سايه اى از نيمه پنهانى خويشم
تصوير هزار آينه حيرانى خويشم
صدبار پشيمانى وصد مرتبه توبه
هر بار پيشمان ز پشيمانى خويشم
يا در غزل «شب اسطوره اى» به گونه اى ديگر با اين روايت مواجه هستيم
دور از همه مردم شده ام در خودم امشب
پيدا شده ام، گم شده ام در خودم امشب
به گونه اى ديگر قيصر امين پور در غزل «در اين زمانه» انسان معاصر امروز را معرفى مى كند، انسانى كه نه جايگاه خود «شر» را مى شناسد نه جايگاه ديگرى را. اين انسان خود به خود از اطرافيان فاصله مى گيرد و از معاشرت با آنها دورى مى كند. اين انسان با ويژگى هايى كه عنوان شد ديگر به خودش نزديك نيست و نمى تواند به ويژگى ها و سجاياى اخلاقى بينديشد. چگونه انسان مى تواند به خوبى و نيكى فكر كند آن وقت به دوستان و خويشان خود برساند به اين چند بيت توجه كنيد:
در اين زمانه هيچ كس خودش نيست
كسى براى يك نفس خودش نيست
خداى ما اگر كه در خود ماست
كسى كه بى خداست پس خودش نيست
تو دست كم كمى شبيه خودش باشد
در اين جهان كه هيچ كس خودش نيست
درواقع رسيدن به اين مرتبه از دانايى كه موقعيت خود و ديگرى را بشناسى در بخش هايى از «دستور زبان عشق» مورد توجه قرار گرفته است.
*آه اين آيينه كى غرق غبار و گرد شد
امين پور را با غزل هايى مى شناسيم كه امروزه بسيارى از آنها ورد زبان مردمند. غزل هايى كه برخى اگر چه به ظاهر از پژمردگى سخن مى گويند اما در باطن خيال و زندگى و پويندگى دارند.
سراپا اگر زرد و پژمرده ايم
ولى دل به پاييز نسپرده ايم
يا غزلى با اين مطلع:
عمرى به جز بيهوده بودن سر نكرديم
تقويم ها گفتند و ما باور نكرديم
اين دو غزل اگرچه حال و هواى به ظاهر پريشانى دارند اما از درون شان خون زيستن بيرون مى تپد. امين پور در مجموعه «دستور زبان عشق» باز هم اين گونه سروده هايش را آورده و شايد بار ديگر توانايى اش در سرودن اين مفاهيم تداعى كننده «اجتماع نقيضين» را به رخ مخاطب شعر كشيده است.
اول آبى بود اين دل، آخر اما زرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، سياه و سرد شد
آفتابى بود، ابرى شد، ولى باران نداشت
رعد و برقى زد ولى رگبار برگ زد شد
صاف بود و ساده و شفاف، عين آينه
آه، اين آيينه كى غرق غبار و گرد شد؟
هر چه با مقصود خود نزديك تر مى شد، نشد
هر چه از هر چيز و هر ناچيز دورى كرد، شد
هر چه روزى آرمان پنداشت، حرمان شد همه
هر چه مى پنداشت درمان است، عين درد شد
درد اگر مرد است با دل راست رويارو شود
پس چرا از پشت سر خنجر زد و نامرد شد؟
سر به زير و ساكت و بى دست و پا مى رفت دل
يك نظر روى تو را ديد و حواسش پرت شد
بر زمين افتاد چون اشكى ز چشم آسمان
ناگهان اين اتفاق افتاد؛ زوجى فرد شد
كودك دل شيطنت كرده است يك دم در ازل
تا ابد از دامن پرمهر مادر طرد شد
در بيت نخستين اين غزل اگرچه به ظاهر فضايى زمينى براى مخاطب ترسيم مى شود و دلى را با رنگ آبى و پرنشاط معرفى مى كند كه در آخر زرد و پژمرده شده است، اما به مرور وقتى ابيات رو به تخلص مى روند معلوم مى شود فضا، فضايى بزرگ تر از مسائل اين جهانى است و زردشدن دل كه در بيت اول به آن اشاره شده به طرد آدم از بهشت اشاره دارد. بهشتى كه در آن دل ها آبى بود و براساس يك شيطنت (به قول امين پور) همه به زرد بودن دل محكوم شديم و حالا در تلاشيم دوباره به دل هاى آبى بازگرديم. امين پور شاعرى نيست كه چندان در قيد و بند فلسفه يا بيانيه هاى فكرى باشد اما نكات ريز و درشتى از شعرش مى توان يافت كه بيان مفاهيمى كه به علاقه او در ذهن و زبانش سارى و جارى شده باز نمود عقيده شخصى و فلسفى او نيست اما گاهى نگاه و عمق توجهش به هستى فيلسوفانه است.
سايه سنگ بر آينه خورشيد چرا؟
خودمانيم، بگو اين همه ترديد چرا؟
نيست چون چشم مرا تاب دمى خيره شدن
طعن و ترديد به سرچشمه خورشيد چرا؟
طنز تلخى است به خود تهمت هستى بستن
آن كه خنديد چرا، آن كه نخنديد چرا؟
طالع تيره ام از روز ازل روشن بود
فال كولى به كفم خط خطا ديد چرا؟
من كه دريا دريا غرق كف دستم بود
حاليا حسرت يك قطره كه خشكيد چرا؟
گفتم اين عيد به ديدار خودم هم بروم
دلم از ديدن اين آينه ترسيد چرا؟
آمدم يك دم مهمان دل خود باشم
ناگهان سوگ شد اين سور شب عيد چرا؟
امين پور از ترديدها حرف مى زند. از آدم ها و مقصدهايى كه فكر مى كنند به آن رسيده اند اما فاصله بسيارى با آن دارند. «ترديد»ى كه امين پور در سطرسطر اين غزل به آن اشاره دارد همان «ترديد» انسان معاصر در «رسيدن »ها و «نرسيدن»هاست.
* قطار مى رود، تو مى روى، تمام ايستگاه مى رود
شعر «سفر ايستگاه» پشت جلد كتاب «دستور زبان عشق» نوشته شده است. علاقه هاى امين پور به فضاهاى مدرن كه در آن قطار تداعى گر رفتن يا آمدن است برايم خيلى پيش ترها روشن شده بود. امين پور شعر را «به روز» مى نويسد، او «گذشته» نويسى نمى كند، همان گونه كه «آينده» نويسى هم نمى كند، امين پور «امروز» را مى نويسد، همين امروز. حالا مخاطب مى خواهد خوشش بيايد يا نه!
امين پور نمونه مناسبى از شاعر «امروز» است، شاعرى كه توانسته مخاطبى براى اثرش دست و پا كند، مخاطبى كه ادبيات او را مى شناسد، دغدغه اش را مى شناسد و حرفش را به جان مى خرد.
امين پور در شعرهايش بازى نمى كند، بازى با حروف، مفاهيم و مبانى زيبايى شناسى، او به پايه هايى پايبند است كه ادبيات مستحكم هزارساله ايران پايبند بوده و هست.
«سفر ايستگاه»
قطار مى رود
تو مى روى
تمام ايستگاه مى رود
و من چقدر ساده ام
كه سال هاى سال
در انتظار تو
كنار اين قطار رفته ايستاده ام
و همچنان
به نرده هاى ايستگاه رفته
تكيه داده ام!
«سفر ايستگاه» عنوانى شاعرانه براى اين شعر است. «قيصر» شعر سپيد و ساختار آن را خوب مى شناسد. رعايت محور عمومى اثر و قطع كردن معنى و تقسيم آن بين سطرها به شكلى كه رأس هرم پايان شعر باشد و معنى درآن قسمت به تكامل برسد، روشى است كه در اكثر آثار نيمايى و سپيد قيصر مى توان آن را رديابى كرد.
اگرچه ايرادى كه مى توان بر اين گونه شعرها گرفت تك محورى بودن است اما مهم اين است كه شاعرانى چون امين پور هنوز با تمام تلاش، علاقه مندند فاصله عموم مردم با شعر نيمايى و سپيد را كمتر كنند تا مخاطبان راحت تر بتوانند با فضاهاى مدرن شعر فارسى ارتباط برقرار كنند.
* شعرى براى بودن
هر شاعرى تعريفى شخصى از شعر دارد كه البته اين تعاريف طبيعى است كه با هم متفاوت باشند. برخى از شاعران تعريف شعر برايشان از قالب شروع مى شود و بعد به كلام مخيل و احتمالاً موزون و مقفا مى رسد اما «قيصر» به قالب توجهى ندارد و به همين دليل است كه وقتى مجموعه اى منتشر مى كند تنوع قالب را همچون تنوع مضمون رعايت مى كند. مسأله ديگرى كه در ذهن همه هنرمندان گاهى اندوه ايجاد مى كند اين است كه هنرشان چقدر براى تعالى آنها بوده و يا چقدر توان ادامه راه براى آنان وجود دارد. قيصر امين پور در شعرى با عنوان «شعر» اين توان را اين چنين بيان مى كند:
تا نسوزم
تا نسوزانم
تا مبادا بى هوا خاموش
پس چگونه بى امان روشن نگه دارم
سال ها اين پاره آتش را
در كف دستم؟
تا بدانم همچنان هستم.
«شعر» براى قيصر پاره آتش است كه به واسطه آن احساس «بودن» مى كند. بودنى همراه با كلام، كلامى كه قداست آن به تاريخ و به «اقرا» بازمى گردد، به «بخوان به نام پروردگار» از اين دريچه به شعر نگريستن مى تواند راه هاى تازه اى براى دريافت هاى ما باز كند.
مشق بابا آب...
شعرهاى بسيارى در فضاى آيينى تا به حال سروده شده است. درواقع شهر آيينى و مذهبى تاريخى مساوى ادبيات پارسى دارد و اين ادبيات در ساليان متمادى به عناوين مختلف به ادبيات آيينى پرداخته است. اما دربسيارى از آنها دغدغه آدم هاى عاشورا به اشتباه پيدا كردن آب مطرح شده است. اين اشتباه به عدم آشنايى شاعران با فضا و رسالت عاشورا بوده است. قيصر امين پور در شعرى با عنوان «كودكان كربلا» فضاى آن روز را اين گونه معرفى مى كند:
راستى آيا
كودكان كربلا، تكليف شان تنها
دائماً تكرار مشق آب! آب!
مشق بابا آب بود؟
ـ اين روزها كه مى گذرد ...
شعر معروفى قيصر دارد با اين مطلع «اين روزها كه مى گذرد». روزگارى اين شعر روى تيتراژ يكى از پرمخاطب ترين برنامه هاى جوان پسند تلويزيون بود؛ «نيم رخ». از آن روزها، خيلى مى گذرد و اتفاقاً روزهايى كه گذشته اين قدر ساكت گذشته كه آدم باورش نمى شود. حالا قيصر پس از سال ها دوباره شعر مى نويسد كه تداعى كننده همان روزهايى است كه مى گذرد، با اين تفاوت كه قيصر شاد است كه اين روزها مى گذرد ...؟! ... او در شعرى با عنوان تلقين مى نويسد:
اين روزها كه مى گذرد
شادم
اين روزها كه مى گذرد
شادم
كه مى گذرد
اين روزها
شادم
كه مى گذرد.

